تبليغاتX
به خدا میگم
شنبه سی و یکم شهریور 1386 20:22

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام خدای مهربون ...سلام

 اودم باز مثل همیشه با وضو .نمیدونم چند شنبه بود که رفتم این وبلاگ را زدم یکی دو تا وبلاگ که باز کردم اول عنوانش نامه ای به خدا بود با همین آدرس که نمیدونم چی شد آخر سر اومدم سراغ همین وبلاگ .وبلاگ به خدا میگم.

و این حرف دیگه حرف آخره که تو این وبلاگ مینویسم. خدا الان ساعت بیست دقیقه مونده به هفت و کم کم دارن اذان میگن. بد جوری گرسنمه.
خداتو این جا نمیدونم چقدر برای تو نوشتم و چقدر حواسم پیش خلق تو بود ولی میدانم که تو قشنگ حرف های من را خواندی .
خدا بعضی وقت ها تمام روز را به این فکر میکردم که چی بنویسم از صبح تا موقع اذان ولی کم کم فهمیدم این روشش نیست چون نه با تو حرف میزنم نه با خودم بین زمین و آسمون مونده بودم.

نمیدونستم قراره چی بنویسم میاومدم پشت کامپیوتر و شروع به نوشتن میکردم خاطراتم را به تو میگفتم تویی که همش را دیدی و با من بودی. بعد بعضی وقت ها نتیجهای هم میگرفتم و آخرشون از تو چیز هایی میخواستم.
بعضی شب ها یواشکی می اودم بالا و تند تند شروع به نوشتن میکردم و فوری بر میگشتم.
خدا تابستون با همه بدی ها و خوبی هاش تموم شد ولی این نوشته های من حتی اگه از اینجا هم پاک بشه یک جایی تو آسمون نگه داشتی نسخه اصل اصل.
خدا ممنونم که کمک کردی تا هم اینجا و هم تو دفتر خاطرات و هم قبل از خواب جانمازم را باز کنم و با تو حرف بزنم.
خدایا  دیگه دارم پرونده این کار را میبندم.

خدایا از تو باز مثل همیشه کمک میخوام خب چی ار کنم تو خدایی و من بنده و ضعیف خدا از تو میخوام تو این سال تحصیلی جدید کنارم باشی نه کنارمون باشی کمک کنی هدایت کنی  ظهور آقا امام زمان(عج) را نزدیک کنی و... چیز هایی که خودت میدونی.

آمین یا رب العالمین

نوشته شده توسط کسی که نیست  | لینک ثابت |

پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386 22:3
بسم الله الرحمن الرحیم سلام خدا.صبح بعد از خوردن سحری تصمیم را گرفتم با رادیو جزء هشتم قرآن را خواندم خب میدونم که کاملا نخواندم چون نمیتواستم چون من وسطش رفتم و نماز صبحم را خواندم ولی خب فکر کنم بشه بهش گفتم تقریبا یک جزء خوانده باشم. صبح بر خلاف انتظارم که فکر میکردم دیر بلند میشم زود تر بلند شدم. بعد از ظهر رفتم سراغ کیفم اول با یک دستمال گرد و خاکش را گرفتم .بندش را که در اومده بود را هم درست کردم کاغذ هایی را که از سال قبل مونده بود را هم خالی کردم و ریختم دور... خدایا سال تحصیلی جدید داره شروع میشه باز هم از تو کمک میخوام ولی این بار خواستم نوعش فرق میکنه این بار احساس میکنم نسبت به سال قبل راحت تر با تو حرف میزنم و دارم احساس میکنم که تو همین نزدیکی هستی همین جا که چراغی روشن است.
نوشته شده توسط کسی که نیست  | لینک ثابت |

چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 22:0

بسم الله الرحمن الرحیم


سلام خدا. امروز یک حال و هوای خوبی داشتم شاید به خاطر قرآن خواندن ها باشه یا به خاطر این ماه یا به خاطر روزه گرفتن ولی هر چی هست لطف تو باعث همه این هاست.
خدا من یک سالی میشهکه اهل رادیو شدم بیشتر از تلوزیون رادیو گوش میدم با بعضی از برنامه هاش تو را پیدا میکنم و به
قرار با تو بودن میرسم. ولی خدا من تو این مدت ی چیز را یادم رفته بود اگه من نمیتوانستم بشنوم چی؟ من چقدر به خاطرش از تو تشکر کردم؟
چقدر به خاطر نعمت هایی که دادی تشکر کردم؟ خدایا تشکر میکنم به خاطر وجود خودم ،به خاطر اینکه همیشه کنار من هستی به خاطر اینکه یاد دادی تا با تو حرف بزنم و  برای تو بنویسم.
خدایا ممنونم به خاطر کسانی که فرستادی تا ما را هدایت کنن.خدا از تو میخوام که کمک کنی تا اون جور که باید باشیم ،باشیم اون جور که باید منتظر بمونیم بمونیم. و اونجور که باید عبادت کنیم عبادت کنیم.


آمین یا رب العالمین

نوشته شده توسط کسی که نیست  | لینک ثابت |

سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 21:41
بسم الله الرحمن الرحیم

سلام خدا .ششمین روز گذشت نمیدونم چقدر استفاده کردم ولی میدونم تو مثل همیشه لطفت را از ما کمک نکردی

خدا موقع اذان بود و حال کاری نداشتم قبل از اذان تلوزیون یک حدیث نقل کرد .چندین بار شنیده بودم گفت که موقع افطار آدم دو تا خوشحالی داره یکی برای اینکه روزش راباز مینه و دومی برای ملاقات با خدا.
خدا نمیدونم چقدر به ملاقات تو اومدم چقدر خالصانه اومدم؟ خدا من را به ملاقات خودت دعوت میکنی؟ خدا اگه من را دعوت کنی من که نمی توانم این جوری بیام اول گناه هام را پاک کن بعد من را دعوت کن خدا من را دعوت کن به خلوت با تو بودن.

آمین یا رب العالمین

 

نوشته شده توسط کسی که نیست  | لینک ثابت |

حرف چهل و یکم با خدا دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 22:24

 بسم الله ارحمن الرحیم


سلام خدا.باز یک شب دیگه اومدم.تو ماشین  پدرم میگفت اگه آدم به یک چیز عادت کنه انگار اون کار انجامنشه نمیشه خدا فکر کنم من هم به نوشتن عادت کردم ولی میخوام اون تازگی همیشگیش را داشته باشه
بعد از ظهر ساعت سه  و نیم از خانه رفتیم بیرون ساعت چهار را میگذشت رفتیم باغ پدر بزرگم تا باز هم یک کمکی بهش بکنیم.کار زیادی برای ما نبود ولی خب باز کمکی کردیم.
کم کم موقع اذان شده بود کسی حال نداشت ولی باز هم کار میردیم نمیدونم من که زیاد گرسنم نبود.صدای اذان اومد بلند شدم تا اگه قراره چیزی تعارف کنند من ازشون بگیرم تا شاید یک ثواب کوچولو ای هم به ما برسه به من دو تا چایی دادند که به پدر بزرگم بدم هنوز صدای اذان می اومد .پدر بزرگم که خسته گی تو قیافش نمایان بود یکیش را نوشید و مدادم تاکیید میکرد که چای دوم ماله منه. مادرم خرما به من تعارف کرد گرفتم دستم و بعد از دعا روزم را باز کردم
شب شده بود و چراغ تلفن همراهم را روشن کرده بودم نمیدونم چقدر تونستم با نورش به برقیه کمک کنم ولی خیلی دوست دارم من هم تو هدایت مردم نقشی داشته باشم خدا میدونم خیلی مونده من
تا از اون آدم های خوبت بشم ولی میدونم که اگه از تو بخوام میدی خودم که چیزی ندارم ولی به حق این ماه عزیز بهترین نعمت هات را به ما مسلمون ها عطا کن.و یکی از بهترین هاش هم که هممون میخوایم ظهور آقا امام زمان (عج)

آمین یا رب العالمین.   

نوشته شده توسط کسی که نیست  | لینک ثابت |

حرف چهلم با خدا یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386 20:15

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام خدا.روز چهارم ماه رمضان هم گذشت خدایا کمک کن از روز های باقی مونده درست استفاده کنیم. خدا نمیدونم چقدر دیگه میتوانم اینجابنویسم ولی حداقلش دوستدارم تو دفتر خاطرات زود تر بنویسم.
 باز صبح رفته بودم بانک .قسد  آب فاضلابمون را برده بودم پرداخت کنم.خیلی شلوغ بود کلی آدم هم اضافه میشد صف کم مونده بود به هم بریزه حتی دو نفر قبض هاشون را  گم کرده بودند. خدا اونجا از تو خواستم که کمک کنی زود کارم راه بیافته. فکر کنم بیشتر از نیم ساعت اونجا بودم ولی بعد فهمیدم برای اینکه کار من سریع تر راه بیافته باید نفرات دیگه اول کارشون تموم بشه بعد زود تر نوبت من بشه پس دعا کردم که اول کار اون ها سریع تر تموم بشه.
خدا گفتی که اول بای دیگران بخواهید بعد برای خودتون این جوری خواسته شما هم زود تر برآورده میشه ولی خدا من خیلی سعی کردم که اول برای دیگران بخوام ولی فکر نکنم توانسته باشم اینکار را به طور احسن انجام داده باشم یا حتی انجامش بدم.
خدا به من بیشتر بیاموز و کمک کن اون ها قشنگ تر یاد بدم. خدایا کمک کن که از زندگیم درس های بیشتری یاد بگیرم. خدایا همیشه هدایتم کن یا شاید بهتر به بگم اول مردم را بیشتر هدایت کن نمیدونم خدا, خدا کمکم کن.

آمین یا رب العالمین

نوشته شده توسط کسی که نیست  | لینک ثابت |

شنبه بیست و چهارم شهریور 1386 22:24

بسم الله الرحمن الریحم

سلام خدا. داشتم تو خیابان راه میرفتم مردی جلویه من بود پول را در صندوق صداقات انداخت و رفت من هم از کنار صندق صداقت رد شدم و رفتم به اون طرف خیابان بعد از رد شدن یک صندوق صداقات دیدم اول از کنارش ردد شدم داشتم ازش دور میدم ولی باید پل میزدم از این طرف خیاباون به اون طرف دست تو جیبم کردم یک سکه انداختم تو صندوق و من هم رد شدم بعد از ما نمیدونم چند نفر دیگه از خیابان رد شدند.

خدایا کمک کن از پل هایه زندگی رد بشم د رحالی که ذکر تو را بر زبان میآورم.از پل مرگ بگذرم در حالی که کوله بار گناهم خالی باشد و حوله بار اعمل نیکم پر.

آمین یا رب العالیمن.

 

نوشته شده توسط کسی که نیست  | لینک ثابت |

جمعه بیست و سوم شهریور 1386 20:25
بسم الله الرحمن الرحیم

سلام خدا.خدادومین روز از روضان هم گذشت نمیدونم چقدر تونستم استفاده کنم ولی خب بیشتر از دیروز قرآن خواندم.
خدا صبح مثل دیروز ساعت چهار برای صحری بلند شدیم.بعد از خوردن صحری ونماز خواندن بعضی تمرین های حسابان را حل کردم. صبح یک کم خواب موندم.کلاس ساعت نه ونیم شروع میشد ساعت نه و ده دقیقه میگذشت که از خانه زدم بیرون یک مسیر را با اتبوس و مسیر دیگه را با تاکسی رفتم آخر هایه کلاس گرسنگیم گرفته بود.

بعد از رفتیم بیرون اول از همه به یکی از فامیل هامون که تازه فوت شده بود سر زدیم و فاتحه ای خواندیم من نم یشناسمش و تازه فامیل شدیم.
خدا تو فکر این بودم که من تا کی تو یاد مردم خواهم ماند و اون مرد تا کی تو خاطرات و در خاطرات چند نفر خواهدماند.
خدا موقع اذان تو ماشین بودیم خیلی دوست داشتم که اول از همه من به همه خرما تعارف کنم ولی نشد.
خدا کمک کن که از این روز ها درستاستفاده کنیم. خدایا کمک کن تا روح و جسممون روزه باشه خدایا کمک کن که آقا امام زمان (عج) که امروز هم روزشونبوداز دست ما راضی باشن

آمین یا رب العالمین

نوشته شده توسط کسی که نیست  | لینک ثابت |

پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 20:54

بسم الله الرحمن الرحیم


سلام خدا این بار می نویسم در یک روز قشنگ ،یک روز قشنگ در یک ماه قشنگ در یک ماه مبارک.
خدا رمضان هم اودم مثل هر سال خدا را شکر که ما هم بودیم تا دوباره ببینیم .خدا خلی ها ندیدن. خیلی ها ندیده رفتند.
خیلی ها دیدند ولی ندیدند. و  بعضی ها دیدند و ماندند. خدا کمک کن قدر این ماه عزیز را بدونیم. خدا نمیدونم با باز شدن مدرسه ها باز هم ای وبلاگ دایر میشمونه یا نه شاید هفته ای یک مرتبه
یا شاید هیچی ولی نمیتونم ببندم. خدا چیز هایه زیادی از نوشتن برای تو یاد گرفتم و نتیجه هایه زیادی پیدا کردم خدایاهمیشه کنارم بمان.
خدایا تو این ماه  ما راببخش خدایا گفتی تو این ماه خود تو پاداشمون را میدی خدامن از تو بهترین دعا ها را میخوام و اجابت اون ها خدا کسی میتوانه بهترین دعا ها را بکنه که خودش هم یک آدم خوبی باشه خدایا
گناهانم را ببخش و من را یک منتظر خالص امام زمان بکن.

آمین یا رب العالمین

نوشته شده توسط کسی که نیست  | لینک ثابت |

حرف سی و ششم با خدا چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 21:25

بسم الله الرحمن الرحیم


سلام خدا.به خاطر دیروز خیلی خسته بودم ولی تونستم برایه نماز صبح بیدار بشم.شب هم زود خوابیده بودم و برای همین نتونسته بودم تمرین هایه حسابان را حل کنم.
ساعت هفت و نیم را میگذشته که با زور خودم را از تخت کندم میدونستم برای حل اون همه تمرین فقط یک ساعت وقت دارم که حتما نمیرسم ولی حداقلش میتوانستم به رویه درس یک نیم نگاهی بندازم.
خدا تو خواب که دیده بود خیلی راحت میگذره و حتی به تمرین ها هم نگاه نمی کنن. استرسی تو دلم موج میزد.باز شروع کردم به التماس.
رفتم سر کلاس درسته کمی (یا مبلغی)سرخ و عرق کردم ولی خوب خدا را شکر خیلی راحت تر از اونی بود که فکرش را میکردم.
بعد از ظهر هم خیلی خوابم میاومد حدود چهل دقیقه خوابیدم اون هم یک گوشه اتاق فکر کنم رو تختی را روم کشیده بودم.
و حالا هم منتظریم ببینیم فردا ماه رمضان میشه یا نه آخه خدا فردا را بابام قراره افطاری بده  و به خیلی ها اعلام کرده.
خدا بازم من تنبلی کردم یا نه حق با من بود!خدا کمک کن که بتوانم همه روز های این ماه  را روزه بگیرم امروز هادی روزه گرفته بود دلم سوخت که نتونسته بودم من روزه بگیرم.
خدا کمک کن که تو آزمایش های تو سر بلند بیرون بیام و گناه هام تو این ماه پاک بشه خدایا کمک کن که بتوانم یک منتظر پاک باشم یک منتظر که نفسش روزه گرفته تا گناه نکنه


آمین یا رب العالمین...

نوشته شده توسط کسی که نیست  | لینک ثابت |